تبلیغات
ناگفته ها - تا صبح
مرا بخوان به چشم دل

تا صبح

جمعه 9 دی 1390 04:21 ق.ظ

نویسنده : فریاد خاموش


تنها بمان تا تمام شود

این زندگی پر زدرد

پنهان شو از دست نگاهی

که می دهد بوی مرگ

گم شو

وقتی تو را هیچ نمی پندارد

بوی تعفن می دهد خیالی که

عشق را نمی خواهد

من آری تنها و تنها تر

این اشک گواه من

هدیه بده خنجرهایت را

خواهم فهمید عشق من

نگو دوستت دارم نگو

بوی نیستی می دهد کلماتت

حس می کنم

پنهان شده بی اعتمادی

پشت نگاهت خوب من

آری عشق من

دوستت دارم هایم راست ست

نه سراب و دروغ

خدایا تو  بگو 

فریاد خاموشت فریاد ست

فریادی خالی از دروغ

نگاهش بوی عشق می دهد

نه عبور

قصه اش قصه ماندن تا نهایت

 نه غروب

بهترینم

گرچه بازیچه ام برای تو 

گر چه نیستم لایق اغوش تو

سهم من نیست این

به خدا نیست حس دروغ تو

شکسته ام

خسته ام

خورد شده احساسم زیر پای تو

درد می کند قلبم از حرفهای تو

تمام شدم

ته کشید بودنم تا قعر آن

نیستی های تو

می سوزم می سوزم ........

امشب را تا صبح

و اشکهایم مرهمی ست

بر زخمهای ناتمام
.
.
.
و صبح شده دوباره

باز عشق من سلام

باز دوستت دارم چون همیشه

والسلام



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -